New Adress | Www.Biseda4.com آدرس جدید بیصدا: تالار گفتمان

 
Biseda3.Com :: نمايش موضوعات - ♥.• ♥.• ♥.• ... داستان شـــــکلات تلخ ... ♥.• ♥.• ♥.•

♥.• ♥.• ♥.• ... داستان شـــــکلات تلخ ... ♥.• ♥.• ♥.•

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   Biseda3.Com صفحه اول انجمن -> مطالب جالب و خواندنی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

Ehsan
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

وضعيت: آفلاين
8 آبان ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1810
امتياز: 106166
تشکر کرده: 371
تشکر شده 233 بار در 194 پست

محل سكونت: هر جا تو باشی !

ارسالارسال شده در: جمعه، 21 اسفند ماه ، 1388 14:54:19    موضوع مطلب: ♥.• ♥.• ♥.• ... داستان شـــــکلات تلخ ... ♥.• ♥.• ♥.• پاسخ همراه با اعلان

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
[/URL]

_________________
آدرس ورودی سایت :
Www.Biseda3.Com

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

pari28
مدیر کل انجمن
مدیر کل انجمن

وضعيت: آفلاين
29 دي ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 1931
امتياز: 33495
تشکر کرده: 53
تشکر شده 203 بار در 154 پست

محل سكونت: جایی که ارزش داشته باشم

ارسالارسال شده در: جمعه، 21 اسفند ماه ، 1388 17:50:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Sad Sad Sad Sad vaghean jaleb bod mersi ehsan jan
_________________
وقتی تو نیستی
چقدر دل تنگ می شوم گاهی.
خیلی زیاد.
و این دلتنگی می بردم تا ترس.
یک ترس دائمی که نکند این دلتنگی ها همیشگی بشود

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

sina_r_r
کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

وضعيت: آفلاين
3 دي ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 606
امتياز: 12000
تشکر کرده: 7
تشکر شده 21 بار در 16 پست

محل سكونت: نزدیکه زیاد دور نیست!!!

ارسالارسال شده در: جمعه، 21 اسفند ماه ، 1388 17:52:52    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

واقعا" تلخ بود .

Hi Hi Hi Hi Hi Hi Victory Victory Victory

_________________
چارلی چاپلین:
افسوس...!! هرچه سعی کردم مردم بفهمند، فقط خندیدن
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

lover
کاربر ارشد انجمن
کاربر ارشد انجمن

وضعيت: آفلاين
20 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 6254
امتياز: 78175
تشکر کرده: 155
تشکر شده 401 بار در 281 پست

محل سكونت: اگه ممكن باشه توي دل شما

ارسالارسال شده در: شنبه، 22 اسفند ماه ، 1388 01:35:52    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Victory Victory Victory
واقعا ما خودمونو گم کردیم نه ؟ Amazement Amazement Amazement

_________________


lover_13631014

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

ninaaash_ninaaash
کاربر خودمونی
کاربر خودمونی

وضعيت: آفلاين
2 اسفند ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 229
امتياز: 4673
تشکر کرده: 0
تشکر شده 6 بار در 6 پست

محل سكونت: TeHraN

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 2 فروردين ماه ، 1389 12:01:16    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

kheyliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii naz boOod mer30 asali Heart Fighting Kiss Bye
_________________
بي تو دلتنگم و با تو بي قرار
بي تو خسته ام و با تو در فرار
در خيال من بمان
از كنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

lover
کاربر ارشد انجمن
کاربر ارشد انجمن

وضعيت: آفلاين
20 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 6254
امتياز: 78175
تشکر کرده: 155
تشکر شده 401 بار در 281 پست

محل سكونت: اگه ممكن باشه توي دل شما

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 3 فروردين ماه ، 1389 16:15:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

بعضی تلخی ها به نظر تلخ میان ولی وقتی باهاشون روبرو بشی
البته واقع بینانه اونقدر هم تلخ نیستند البته منظورم اینه که قابل هضم
هستند مگه نه دوست من ؟ Fighting Fighting Fighting

_________________


lover_13631014

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

TT_Vooroojak
مدیر کل انجمن
مدیر کل انجمن

وضعيت: آفلاين
30 دي ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 2096
امتياز: 24253
تشکر کرده: 100
تشکر شده 209 بار در 168 پست

محل سكونت: Tehran

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 4 فروردين ماه ، 1389 10:43:41    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

bebakhshida ama man nazar nemidam chon hoseleye khoondanesho nadaram1!! Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Laugh
_________________
شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل شناسه Yahoo

lover
کاربر ارشد انجمن
کاربر ارشد انجمن

وضعيت: آفلاين
20 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 6254
امتياز: 78175
تشکر کرده: 155
تشکر شده 401 بار در 281 پست

محل سكونت: اگه ممكن باشه توي دل شما

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 4 فروردين ماه ، 1389 14:37:40    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Niloo021 مي نويسد:
bebakhshida ama man nazar nemidam chon hoseleye khoondanesho nadaram1!! Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Amazing Laugh

به احترام نویسنده مطلب هم که بود حتی اگر نمیخواستی بخونی نباید عنوان میکردی
بهتر نیست ؟ Hi Hi Hi

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

TT_Vooroojak
مدیر کل انجمن
مدیر کل انجمن

وضعيت: آفلاين
30 دي ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 2096
امتياز: 24253
تشکر کرده: 100
تشکر شده 209 بار در 168 پست

محل سكونت: Tehran

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 4 فروردين ماه ، 1389 15:03:42    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ok
_________________
شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   Biseda3.Com صفحه اول انجمن -> مطالب جالب و خواندنی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

:: The Template Sayan-nsx For PHP-Nuke 8.2 [Farsi] ::

Theme Dseigned By : sayan.digit[at]att[dot]net

برای مطرح کردن سوال ، درخواست آهنگ و بحث و گفتگو به انجمن سایت مراجعه کنید


www.biseda1.com    www.biseda2.com   www.biseda3.com    www.biseda4.com

سایت بیصدا  سایت بی صدا

  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir